گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست
برخاستی،رفتی و اتش از دلم برخاست
آواره ام ،برگرد،در من قصر شیرین است
یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست
چشمان من خاصیت بخشندگی دارد
یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست
چیزی نگو،امشب صدا را باد خواهد برد
حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست
من خسته ام.....عمری ست یک دیوانه در قلبم
سر می زند بر سنگ و می پرسد:کسی اینجاست؟
من عاشقم،او نیست،اما هر دو تنهاییم
من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست
****
با تشکر و سپاس از استاد فرهیخته و آگاه که لطف بیکران کردند و این شعر زیبا رو برام فرستادند من هم با اجازه ایشون گذاشتم اینجا
برای من خیلی دلچسب و زیبا بود و واقعا به دلم نشست خواستم که همیشه پیشم باشه
باز هم سپاس
نظرات شما عزیزان:

خیلی زیبا بود
سيگار بكش . . .
بغض كن . . .
گريه كن . . .
اصن دق كن . . .
ولي با آدم بي ارزش درد و دل نكن . . .
برچسبها:
















































